سیری در انجیل بارنابا
گزارش تولد مسیح (۲)
پس چون تمام شد ایام هشتگانه بر حسب شریعت پروردگار، - چنان که نوشته شدهاست در کتاب موسی - گرفتند یوسف و مریم طفل را و برداشتند او را به سوی هیکل تا ختنه کنند او را.
(۲) پس ختنه کردند طفل را و نامیدندش یسوع – چنان که فرشته گفته بود، پیش از آن که بارور شود در رحم.
(۳) پس دانستند مریم و یوسف که این طفل زود است بشود از برای خلاص و هلاک بسیاری.
(۴) لهذا پرهیز میورزیدند خدای را و نگهداری طفل مینمودند بر خوف خدای.
فصل ۶
(۱) چون متولد شد یسوع در زمان هیرودس پادشاه یهودیه، سه نفر بودند از مجوس در اطراف مشرق که چشم داشتند ستارگان آسمان را.
(۲) پس نمایان شد برای ایشان ستارهای که سخت درخشندگی داشت؛ پس از آن جا با هم مشورت کردند و آمدند به یهودیه در حالتی که رهبری مینمود ایشان را آن ستاره که جلوی روی آنها میرفت.
(۳) پس چون رسیدند به اورشلیم، پرسیدند: کجا تولد شده پادشاه یهودیه؟
(۴) چون بشنید هیرودس این را، هراسان شد و همهٔ مردم شهر مضطرب شدند؛ پس از این جا جمع نمود هیرودس کاهنان و کاتبان را و گفت: کجا تولد خواهد یافت مسیح؟
(۵) جواب دادند: به درستی که او متولد خواهد شد در بیت لحم؛ زیرا نوشته شدهاست در نبی این طور: و تو ای بیت لحم، کوچک نیستی میان رؤسای یهود؛زیرا زود است بر آید از تو تدبیرکنندهای که سرپرست شود طایفهٔ مرا، یعنی اسراییل را.
(۶) آن وقت هیرودس مجوسها را به حضور خود طلب نموده و از آمدن ایشان جویا شد.
(۷) پس جواب دادند، همانا ستارهای در مشرق رهبری نمود ایشان را بسوی اینجا.
(۸) پس از این جهت خوش داشتند که پیشکش کنند هدایا را و سجده نمایند برای این پادشاه تازهای که نمایان شد برای ایشان ستارهٔ او.
(۹) در آن وقت هیرودس گفت: بروید بیت لحم و به دقت از این طفل سراغ بگیرید.
(۱۰) چون او را پیدا نمودید، بیایید و مرا خبر دهید؛ زیرا من نیز میخواهم سجده نمایم برای او.
(۱۱) او این را از روی مکر گفت...
فصل ۷
رفتند مجوس از اورشلیم.
(۲) ناگاه دیدند ستارهای را که ظاهر شده بود برای ایشان در مشرق، جلوی روی ایشان میرفت.
(۳) پس چون آن ستاره را دیدند مملو شدند از سرور.
(۴) وقتی به بیت لحم رسیدند و ایشان در بیرون شهر بودند، ستاره را بالای کاروانسرا یافتند، آنجایی که یسوع متولد شده بود.
(۵) پس مجوس آن جا رفتند.
(۶) چون داخل کاروانسرا شدند، طفل را با مادرش یافتند.
(۷) پس خم شدند و سجده نمودند برای او.
(۸) آن گاه پیشکش کردند مجوس عطرها را با نقره و طلا.
(۹) نیز حکایت کردند بر عذرا هر چه را که دیده بودند.
(۱۰) آن گاه ایشان را میان خواب، طفل تحذیر نمود از رفتن به سوی هیرودس.
(۱۱) پس رفتند در راه دیگر و بازگشتند به سوی وطن خود و خبر دادند به آنچه در یهودیه دیده بودند.
ادامه دارد