و مسیح به دنیا آمد
۱) هیرودس در آن وقت پادشاه بود بر یهودیه به امر اوغسطس قیصر.
(۲) و پیلادس حاکم بود در زمان ریاست کهنوتیه از طرف حنان.
(۳) پس برای اجرای امر قیصر نامنویسی شد همهٔ عالم.
(۴) پس در این هنگام هر کس به وطن خود رفته، تقدیم نمودند خود را به حسب اسباط خود تا نامنویسی شوند.
(۵) پس مسافرت نمود یوسف از ناصره، که یکی از شهرهای جلیل است، با زن خود در حالی که او آبستن بود و رفت به سوی بیت لحم، که آن شهر او بود و خود از عشیرهٔ داوود بود، تا نامنویسی شود برای عمل به امر قیصر.
(۶) چون به بیت لحم رسید در آنجا محل نیافت؛ زیرا شهر کوچک بود و جماعت انبوه و غریب بسیار بودند.
(۷) پس در بیرون شهر منزل نمود در جایی که محل شبانان قرار داده شده بود.
(۸) در هنگامی که یوسف در آن جا مقیم بود ایام مریم تمام شد که بزاید.
(۹) پس فرا گرفت عذرا را نوری که سخت درخشان بود.
(۱۰) آن گاه زایید پسر خود را بدون رنجی.
(۱۱) و گرفت او را در آغوش خود.
(۱۲) پس از آن که پیچید او را به قنداقه، گذاشت او را در آخور.
(۱۳) زیر پیدا نشد جایی در کاروانسرا.
(۱۴) پس گروه بسیاری از ملائکه آمدند به سوی کاروانسرا به طرب و تسبیحکنان خدای را و نشر مینمودند مژدهٔ سلام را از برای ترسندگان از خدای.
(۱۵) و حمد نمودند مریم و یوسف خدای را بر ولادت یسوع و قیام نمودند بر تربیت او با بزرگترین سروری.
فصل چهارم
آن وقت شبانان پاسبانی گلهٔ خود مینمودند به عادت خویش.
(۲) ناگاه نور درخشانی ایشان را فرا گرفت و از میان او فرشتهای بر آمد که تسبیح خدای میکرد.
(۳) پس ترسیدند شبانان به سبب این نور ناگهانی و ظهور فرشته.
(۴) پس فرو نشانید ترس ایشان را فرشته و گفت:
(۵) اینک منم بشارت میدهم شما را به خوشی بزرگ.
(۶) زیرا به تحقیق متولد شده در شهر داوود طفلی که پیغمبر خداست و زود است فراهم آورد برای خانهٔ اسراییل خلاص بزرگی را.
(۷) مییابید طفل را در آخور با مادر او که تسبیح میکند خدای را.
(۸) چون این بگفت حاضر شد گروه بزرگی از ملائکه که خدای را تسبیح گفتندی.
(۹) نیز بشارت دادندی نیکان را به سلام.
(۱۰) چون ملائکه رفتند شبانان با هم گفتند:
(۱۱) باید برویم به بیت لحم و بنگریم کلمهای را که فرمودهاست به ما او را خدای به واسطهٔ فرشتهٔ خود.
(۱۲) شبانان بسیاری آمدند به سوی بیت لحم که طلب مینمودند طفلی را که تازگی متولد شده بود.
(۱۳) پس یافتند طفل موعود را خوابانیدهشده در آخور، بر حسب گفتهٔ فرشته.
(۱۴) پس سجده کردند برای او و پیشکش کردند برای مادر آن چه بود با ایشان، و خبر دادند او را به آن چه شنیده و دیده بودند.
(۱۵) نهان داشت مریم این امور را در دل خود و یوسف نیز شکرگویان بود خدای را.
(۱۶) پس برگشتند شبانان به گلهٔ خودشان و میگفتند به هر کس، چه بزرگ است آن چه را که دیدهاند.
(۱۷) آن گاه هراسان شد همهٔ کوههای یهودیه.
(۱۸) نهاد هر مردی کلمه را در دل خود و میگفت: چه خواهد شد این طفل، چه میبینی؟
ادامه دارد