ادامه از نوشنار پیشین
فصل ۲۱ و ۲۲
انجیل بارنابا
۱) یسوع بر شد به کفر ناحوم و نزدیک شهر شد.
(۲) ناگهان شخصی از میان قبرها برآمد. در او دیوی بود که بر او چیره شده بود؛ به اندازهای که هیچ زنجیری تاب نیاورد بر نگهداری او و به مردم زیان بسیاری رسانید.
(۳) دیوها از دهان او فریاد برآوردند و گفتند: ای قدوس خدای، پیش از وقت چرا آمدی تا ما را از جا برکنی.
(۴) آن گاه زاری نمودند به او که بیرونشان ننماید،
(۵) یسوع از ایشان پرسید: «شمارتان چند است؟»
(۶) جواب دادند: شش هزار و ششصد و شصت و شش.
(۷) پس چون شاگردان این بشنیدند هراسان شدند و به یسوع زاری کردند که برود.
(۸) در این وقت یسوع جواب داد «کجا شد ایمان شما؟ بر شیطان واجب است که برود، نه بر من.»
(۹) پس در این وقت دیوها فریاد کردند و گفتند: به درستی که ما بیرون میشویم؛ لیکن بگذار ما را که در این گرازها در آییم.
(۱۰) در آن جا پهلوی دریا قریب ده هزار گراز کنعانیان را بود که میچرخیدند.
(۱۱) پس یسوع فرمود: «بیرون شوید و در گرازها داخل شوید.»
(۱۲) پس دیوها در گرازها داخل شدند با فریاد وآنها را به دریا انداختند.
(۱۳) آن وقت شبانانِ گرازها به شهر ریختند و حکایت نمودند هر آن چه بر دست یسوع جاری شده بود.
(۱۴) از آن جا مردمان شهر بیرون آمدند و یسوع و آن مردی را که شفا گرفته بود یافتند.
(۱۵) هراسان شدند مردان و زاری نمودند به یسوع که از حدود ایشان بیرون رود.
(۱۶) پس از آن جا برگشت از ایشان و به نواحی صور و صیدا بر آمد.
(۱۷) ناگاه زنی از کنعان با دو فرزندش از بلاد خود آمد تا یسوع را ببیند.
(۱۸) دید او را با شاگردانش میآید فریاد بر آورد: ای یسوع، پسر داوود، رحم کن بر دختر من که شیطان رنجهاش میدارد.
(۱۹) یسوع هیچ جواب نداد زیرا ایشان از اهل ختنه نبودند.
(۲۰) شاگردان ترحم کردند و گفتند: ای معلم، ترحم کن بر ایشان و نظر کن که چه سخت داد و فریاد دارند.
(۲۱) یسوع جواب داد: «به درستی که من فرستاده نشدهام، مگر به طایفهٔ اسراییل.»
(۲۲) پس آن زن و دو پسرش پیش رفتند به سوی یسوع نالهکنان و آن زن گفت: ای یسوع، پسر داوود، به من رحم کن.
(۲۳) یسوع جواب داد: «خوش نیست که نان از دست کودکان گرفته و برای سگان انداخته شود.»
(۲۴) و این را محض نجاست ایشان بفرمود؛ زیرا ایشان اهل ختنه نبودند.
(۲۵) زن جواب داد: ای آقای من، به درستی که سگان میخورند از خوردههایی که میریزد از سفرهی صاحبانشان.
(۲۶) آن هنگام یسوع از سخن زن دگرگون شد و فرمود: «ای زن، به درستی که ایمان تو هر آینه عظیم است.»
(۲۷) آن گاه دستهای خویش را به سوی آسمان بلند نمود و خدای را بخواند. سپس فرمود: «ای زن دختر تو را آزادکردم؛ پس برو به راه خویش بسلامت.»
(۲۸)آن زن رفت چون به خانهٔ خویش باز آمد، دختر خود را یافت که تسبیح خدای میکند.
(۲۹)از این بود که آن زن گفت: حقاً خدایی به جز خداوند اسراییل نیست.
(۳۰) از این جهت خویشان او به شریعت پیوستند، به جهت عمل به شریعتی که در کتاب موسی نوشته شده.
فصل ۲۲
شاگردان در آن روز از یسوع پرسیدند و گفتند: ای معلم، چرا به آن زن این جواب گفتی که ایشان سگانند؟
(۲) یسوع جواب داد: «حق میگویم به شما که سگ برتر است از مرد ختنه نشده.»
(۳) شاگردان محزون شدند و گفتند: به درستی که این کلام هر آینه سنگین است و چه کس توانِ پذیرفتن آن را دارد.
(۴) یسوع جواب فرمود: «هر گاه ملاحظه نمایید ای نادان آنچه را میکند سگی، که او را عقل نیست از برای خدمت به صاحب خود، میدانید که سخن من راست است.»
(۵) «به من بگویید که آیا سگ پاسبانی خانهٔ صاحب خود میکند و خود را به دزد عرضه میدارد؟»
(۶) «آری؛ لیکن جزای او چیست؟»
(۷) «زدن بسیار و آزردن، با کمی از نان و او برای صاحب خود خوشرویی ظاهر میسازد.آیا این درست است؟»
(۸) شاگردان جواب دادند: به درستی که این درست است ای معلم.
(۹) آن وقت یسوع فرمود: «حالا به نیکی بنگرید که چه بزرگ است آن چه خدای به انسان داده تا ببیند چه ناسپاس است او از برای وفا ننمودن به پیمان خدای و بندهاش ایراهیم.»
(۱۰) «به یاد آورید آن چه را گفت داوود به شائول، پادشاه اسراییل، بر ضد جلیاتِ فلسطینی.»
(۱۱) داوود گفت: «ای آقای من، در بین این که بندهٔ تو گله را میچرانید، گرگی و خرسی و شیری آمدند و بر گوسفندان بندهٔ تو فرود شدند.»
(۱۲) «بندهٔ تو آمد و آنها را کشت و گوسفندان را رهانید.»
(۱۳) «و این ختنه ناشده نیست مگر چون یکی از آنها.»
(۱۴) «از این جهت بندهی تو به نام خداوند اسراییل، میرود و میکشد این ناپاکی را که بر طایفهٔ پاک خدای کفران میکند.»
(۱۵) آن وقت شاگردان گفتند: به ما بگو ای معلم، چرا بر انسان ختنه واجب است؟
(۱۶) یسوع جواب داد: «کفایت میکند شما را این که، خدای ابراهیم را امر نموده و فرموده: ای ابراهیم، بِبر پوست ختنهگاه خود و پوست ختنهگاه تمام خانوادهٔ خود را؛ زیرا این پیمانی است میان من و تو تا ابد.
ادامه دارد
آیا فقط باید توکل کرد و یا کار هم لازم است؟
قرآن:
"در انجام کارها، با آنان مشورت کن! اما هنگامى که تصمیم گرفتى، بر خدا توکل
کن! زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد."
آل عمران ۱۵۹
در قرآن سه دستور العمل کلی به پیامبر داده شده که از این سه دستور العمل که طی سه آیه از آیات قرآن بیان شده چندین دستور العمل بدست می آید. بر ای مثال از آیه فوق نتایج زیر بدست می آید:
- در انجام کار ها باید با دیگران مشورت کرد، حتی اگر پیامبر خدا باشد.
- بدون انجام کار ، بدون اقدام ، بدون کوشش ، آب از آب تکان نخواهد خورد و کاروان زندگی و پیشرفت جلو نخواهد رفت.
-یک انسان خدا باور وقتی تصمیم به انجام کاری می گیرد به خداوند توکل می کند که قدرتمند و قادر حقیقی است و از مشکلات نمی هراسد.
-توکل برای بیکاری و بی خیالی و خفتگی و رهاکردن امور به خودشان نتیجه ندارد.
قرآن:
"از مکر و حیله هایی که آنان انجام می دهند دلتنگ و اندوهگین مباش....و بر خداوند توکل کن!"
نمل ۷۰- توکل بر خداوند به انسان نیرویی می دهد که از نگرانی برهد و با دلی آسوده زندگی کند. فقط هر کس باید وظیفه خود را با شرایط مشورت و تحقیق لازم دهد و موانع را یکی پس از دیگری از سر راه بردارد.
قرآن:
"پس به خداوند توکل کن ، زیرا تو آشکار بر مسیر حق هستی!"
نمل ۷۹
- توکل بر خداوند زمانی قابل قبول است که انسان بر اساس حق و عدالت رفتار کند.
گفت آری گر توکل رهبرست
این سبب هم سنت پیغمبرست
گفت پیغامبر به آواز بلند
با توکل زانوی اشتر ببند
رمز الکاسب حبیب الله شنو
از توکل در سبب کاهل مشو
انجیل عهد عتیق باب چهارم
عصای معجزه ها
از متن کتاب
"۰موسی در جواب گفت: «همانا مرا تصدیق نخواهند کرد، و سخن مرا نخواهند شنید، بلکه خواهند گفت یهوه بر تو ظاهر نشده است.»
۲ پس خداوند به وی گفت: «آن چیست در دست تو؟» گفت: «عصا.»
۳ گفت: «آن را بر زمین بینداز.» و چون آن را به زمین انداخت، ماری گردید و موسی از نزدش گریخت.
۴ پس خداوند به موسی گفت: «دست خود را دراز کن و دُمش را بگیر.» پس دست خود را دراز کرده، آن را بگرفت، که در دستش عصا شد.
۵ «تا آنکه باور کنند که یهوه خدای پدران ایشان، خدای اب اهیم ، خدای اسحاق ، و خدای یعقوب ، به تو ظاهر شد.»
۶ و خداوند دیگرباره وی را گفت: «دست خود را در گریبان خود بگذار.» چون دست به گریبان خود برد، و آن را بیرون آورد، اینک دست او مثل برف مبروص[۱۲] شد.
۷ پس گفت: «دست خود را باز به گریبان خود بگذار.» چون دست به گریبان خود باز برد، و آن را بیرون آورد، اینک مثل سایر بدنش باز آمده بود.
۸ «و واقع خواهد شد که اگر تو را تصدیق نکنند، و آواز آیت[۱۳] نخستین را نشنوند، همانا آواز آیت دوم را باور خواهند کرد.
۹ و هر گاه این دو آیت را باور نکردند و سخن تو را نشنیدند، آنگاه از آب نهر گرفته، به خشکی بریز، و آبی که از نهر گرفتی بر روی خشکی به خون مبدل خواهد شد.»
۱۰ پس موسی به خداوند گفت: «ای خداوند، من مردی فصیح[۱۴] نیستم، نه در سابق و نه از وقتی که به بنده خود سخن گفتی، بلکه بطیالکلام و کندزبان.»
۱۱ خداوند گفت: «کیست که زبان به انسان داد، و گنگ و کر و بینا و نابینا را که آفرید؟ آیا نه من که یهوه هستم؟
۱۲ پس الان برو و من با زبانت خواهم بود، و هر چه باید بگویی تو را خواهم آموخت.»
۱۳ گفت: «استدعا دارم ای خداوند که بفرستی به دست هر که میفرستی.»
۱۴ آنگاه خشم خداوند بر موسی مشتعل شد و گفت: «آیا برادرت، هارون لاوی را نمیدانم که او فصیحالکلام است؟ و اینک او نیز به استقبال تو بیرون میآید، و چون تو را بیند، در دل خود شاد خواهد گردید.
۱۵ و بدو سخن خواهی گفت و کلام را به زبان وی القا خواهی کرد، و من با زبان تو و با زبان او خواهم بود، و آنچه باید بکنید شما را خواهم آموخت.
۱۶ و او برای تو به قوم سخن خواهد گفت، و او مر تو را به جای زبان خواهد بود، و تو او را به جای خدا خواهی بود.
۱۷ و این عصا را به دست خود بگیر که به آن آیات را ظاهر سازی.»
بازگشت موسی به مصر
۱۸ پس موسی روانه شده، نزد پدرزن خود، یترون، برگشت و به وی گفت: «بروم و نزد برادران خود که در مصرند برگردم، و ببینم که تا کنون زندهاند.» یترون به موسی گفت: «به سلامتی برو.»
۱۹ و خداوند در مدیان به موسی گفت: «روانه شده به مصر برگرد، زیرا آنانی که در قصد جان تو بودند، مردهاند.»
۲۰ پس موسی زن خویش و پسران خود را برداشته، ایشان را بر الاغ سوار کرده، به زمین مصر مراجعت نمود، و موسی عصای خدا را به دست خود گرفت.
۲۱ و خداوند به موسی گفت: «چون روانه شده، به مصر مراجعت کردی، آگاه باش که همه علاماتی را که به دستت سپردهام به حضور فرعون ظاهر سازی، و من دل او را سخت خواهم ساخت تا قوم را رها نکند.
۲۲ و به فرعون بگو خداوند چنین میگوید: اسرائیل پسر من و نخستزاده من است،
۲۳ و به تو میگویم پسرم را رها کن تا مرا عبادت نماید، و اگر از رها کردنش اِبا نمایی، همانا پسر تو، یعنی نخستزاده تو را میکشم.»
۲۴ و واقع شد در بین راه که خداوند در منزل بدو برخورده، قصد قتل وی نمود.
۲۵ آنگاه صفوره سنگی تیز گرفته، غلفه پسر خود را ختنه کرد و نزد پای وی انداخته، گفت: «تو مرا شوهر خون هستی.»
۲۶ پس او وی را رها کرد. آنگاه (صفوره) گفت: «شوهر خون هستی،» به سبب ختنه.
۲۷ و خداوند به هارون گفت: «به سوی صحرا به استقبال موسی برو.» پس روانه شد و او را در جبلالله ملاقات کرده، او را بوسید.
۲۸ و موسی از جمیع کلمات خداوند که او را فرستاده بود، و از همه آیاتی که به وی امر فرموده بود، هارون را خبر داد.
۲۹ پس موسی و هارون رفته، کل مشایخ بنیاسرائیل را جمع کردند.
۳۰ و هارون همه سخنانی را که خداوند به موسی فرموده بود، باز گفت، و آیات را به نظر قوم ظاهر ساخت.
۳۱ و قوم ایمان آوردند. و چون شنیدند که خداوند از بنیاسرائیل تفقد نموده، و به مصیبت ایشان نظر انداخته است، به روی در افتاده، سجده کردند.
ادامه دارد
رنجهای ایوب
"ایوب را یاد کن هنگامی که پروردگارش را ندا داد که به من آسیب رسیدهاست و تویی مهربانترین مهربانان. پس دعای او را اجابت نمودیم و آسیب وارده بر او را برطرف کردیم و کسان او و نظیرشان را همراه با آنان مجددا به وی عطا کردیم
تا رحمتی از جانب ما و عبرتی برای عبادتکنندگان باشد. "- قرآن، سوره انبیا، آیه ۸۳–۸۴
"بنده ما ایوب را به یاد آور آنگاه که پروردگارش را ندا داد که شیطان مرا به رنج و عذاب مبتلا کرد "(۴۱) سوره ص
"به او گفتیم با پاى خود بزمین بکوب بکوب اینک این چشمه سارى است سرد و آشامیدنى" (۴۲) سوره ص
"و [مجددا] کسانش را و نظایر آنها را همراه آنها به او بخشیدیم تا رحمتى از جانب ما و عبرتى براى خردمندان باشد" (۴۳)
چاهی که گفته می شود یعقوب در آن غسل نمود و شفا یافت
https://m.youtube.com/watch?v=n42MySerpt8
قدری تاریخ
اَیّوب واژه ای عبری و به معنی بازگشت کرده به سوی خدا می باشد. او را یکی از پیامبران ادیان ابراهیمی دانسته اند که در کتاب ایوب یکی از کتب عهد عتیق نیز از ا و سخن به میان امده است. هم چنین در کتاب حزقیال و یعقوب عهد عتیق و نیز در قرآن از ایوب صحبت شده است.
قرآن
عهد عتیق
ویکپدیا
ادامه از نوشتار پیشین
انجیل بارنابا فصل بیست و یکم
۱(یسوع بر شد به کفر ناحوم و نزدیک شهر شد.
(۲) ناگهان شخصی از میان قبرها برآمد. در او دیوی بود که بر او چیره شده بود؛ به اندازهای که هیچ زنجیری تاب نگهداری او را نداشت و به مردم زیان بسیاری می رسانید.
(۳) دیوها از دهان او فریاد برآوردند و گفتند: ای قدوس خدای، پیش از وقت چرا آمدی تا ما را از جا برکنی.؟
(۴) آن گاه زاری نمودند به او که بیرونشان ننماید،
(۵) یسوع از ایشان پرسید: «شمارتان چند است؟»
(۶) جواب دادند: شش هزار و ششصد و شصت و شش.
(۷) پس چون شاگردان این بشنیدند هراسان شدند و به یسوع زاری کردند که برود.
(۸) در این وقت یسوع جواب داد «کجا شد ایمان شما؟ بر شیطان واجب است که برود، نه بر من.»
(۹) پس در این وقت دیوها فریاد کردند و گفتند: به درستی که ما بیرون میشویم؛ لیکن بگذار ما را که در این گرازها در آییم.
(۱۰) در آن جا پهلوی دریا قریب ده هزار گراز کنعانیان را بود که میچرخیدند.
(۱۱) پس یسوع فرمود: «بیرون شوید و در گرازها داخل شوید.»
(۱۲) پس دیوها در گرازها داخل شدند با فریاد وآنها را به دریا انداختند.
(۱۳) آن وقت شبانانِ گرازها به شهر ریختند و حکایت نمودند هر آن چه بر دست یسوع جاری شده بود.
(۱۴) از آن جا مردمان شهر بیرون آمدند و یسوع و آن مردی را که شفا گرفته بود یافتند.
(۱۵) هراسان شدند مردان و زاری نمودند به یسوع که از حدود ایشان بیرون رود.
(۱۶) پس از آن جا برگشت از ایشان و به نواحی صور و صیدا بر آمد.
(۱۷) ناگاه زنی از کنعان با دو فرزندش از بلاد خود آمد تا یسوع را ببیند.
(۱۸) دید او را با شاگردانش میآید فریاد بر آورد: ای یسوع، پسر داوود، رحم کن بر دختر من که شیطان رنجهاش میدارد.
(۱۹) یسوع هیچ جواب نداد زیرا ایشان از اهل ختنه نبودند.
(۲۰) شاگردان ترحم کردند و گفتند: ای معلم، ترحم کن بر ایشان و نظر کن که چه سخت داد و فریاد دارند.
(۲۱) یسوع جواب داد: «به درستی که من فرستاده نشدهام، مگر به طایفهٔ اسراییل.»
(۲۲) پس آن زن و دو پسرش پیش رفتند به سوی یسوع نالهکنان و آن زن گفت: ای یسوع، پسر داوود، به من رحم کن.
(۲۳) یسوع جواب داد: «خوش نیست که نان از دست کودکان گرفته و برای سگان انداخته شود.»
(۲۴) و این را محض نجاست ایشان بفرمود؛ زیرا ایشان اهل ختنه نبودند.
(۲۵) زن جواب داد: ای آقای من، به درستی که سگان میخورند از خوردههایی که میریزد از سفرهی صاحبانشان.
(۲۶) آن هنگام یسوع از سخن زن دگرگون شد و فرمود: «ای زن، به درستی که ایمان تو هر آینه عظیم است.»
(۲۷) آن گاه دستهای خویش را به سوی آسمان بلند نمود و خدای را بخواند. سپس فرمود: «ای زن دختر تو را آزادکردم؛ پس برو به راه خویش بسلامت.»
(۲۸)آن زن رفت چون به خانهٔ خویش باز آمد، دختر خود را یافت که تسبیح خدای میکند.
(۲۹)از این بود که آن زن گفت: حقاً خدایی به جز خداوند اسراییل نیست.
(۳۰) از این جهت خویشان او به شریعت پیوستند، به جهت عمل به شریعتی که در کتاب موسی نوشته شده.
ادامه دارد...